خوش آمدید
يكشنبه، 29 بهمن ماه، 1396
          
منوی اصلی

 


پیوندها
فدراسیون بسکتبال کشور
فدراسیون فوتبال کشور
سازمان لیگ فوتبال ایران
هیئت فوتبال هرمزگان
هیئت فوتبال بندرلنگه
سایت ورزش 3
سایت برنامه 90
 

 


مطالب گذشته
· مینی بسکتبال
· جام رمضان
· مینی بسکتبال
· معاونت مالی اداری
· معاونت مالی اداری
· معرفی بازیکن مستعد بسکتبال
· معاونت مالی اداری
· مینی بسکتبال روز معلم را جشن گرفتند
· لیگ یک استان
· مدرسه فوتبال

مطالب قدیمی تر

 
خاطره ها
 

 

نوشتن خاطره شايد در نظر خيلي ها پيش پا افتاده شده باشد اما نوشتن و بيان خاطرات گذشته میتواند براي نسل گذشته یک یادآوری و برای نسل امروز و آينده درس و تجربه باشد

لذا شما کاربران گرامی می توانید خاطرات خود را جهت درج در سایت از طریق کادر پایین صفحه ارسال نمایید

 

 





بازديد : 3688 بار نمايش يافته است .

کلمات کليدي : :
 

در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392توسط
(_USERINFO mahar | _SENDAMSG) (_IP_ADDRESS : )

تجدید دیدار پس از 36 سال با کسی که منو با ورزش آشنا کرد
ارسال کننده :  حمیدرضا حمیدی

 

خواستم خاطره ای برای شما بازگو کنم که شاید مستقیم در ارتباط باشگاه نباشد، اما ورزشی هست. ضمنا میخواستم به این صورت دین خود را نسبت به کسی که مرا با ورزش آشنا کرد ادا کرده باشم·
   هفت هشت سالی داشتم که در محله خودمان (بلوکی) خانواده ای زندگی میکردند پدرشان رئیس دارایی بود آن موقع ها کمتر متداوال بود خانواده ها در خانه با بچه هایشان فارسی صحبت کنند. اینها در منزل فارسی صحبت میکردند. پسر سوم این خانواده که با من تقریبا هم سن بود و ما رفاقت داشتیم مرا با ورزش که در اصل همان فوتبال بود آشنا کرد، برای همین مطلب من همیشه این را با خودم و خاطراتم همراه خواهم داشت؛ این مطلب را بارها میخواستم در ستون خاطرات بنویسم اما تا امسال که بعد از گذشت 36 سال او را دیدم و خاطرات گذشته را بازگو کردیم مصمم شدم آنرا به رشته تحریر در آورم؛ این شخص کسی نبود جز احمدحقیقت البته شما نسل امروزیها کمتر با نام و خانواده ایشان آشنایی دارید اما بقولی نسل گذشته!؟ یا هم دوره های ما آشنایی کامل دارند; محل سکونتشان روبروی منزل فعلی آقای احمد نجاتی و حتی زمین فوتبال ما همان زمین مخروبه فعلی کنار منزلشان بود البته در حال حاضر مخروبه است قبلا به این صورت نبود حتی ماها دو تا تیم درست کرده بودیم به نام تاج و پرسپولیس که من چون با رفیقم احمد بودم طرفدار و بازیکن تیم تاج(استقلال) شدم و با تیم حریف پرسپولیس مسابقه می دادیم، خوشبختانه بعد از حدود 36 سال که ایشان را دیدم جای خوشحالی بود که ایشان اخبار ورزشی باشگاه را از طریق سایت دنبال میکند و من همیشه روی آوردنم به معقوله ورزش را مدیون او هستم؛ البته خانواده آنها از لنگه رفتند اما یادشان همیشه برایمان هست و موقعی که بعد از این همه مدت احمد را دیدم که با لهجه و زبان لنگه ای اصیل صحبت میکند در حالیکه اون موقعها یک کلمه هم لنگه ای صحبت نمیکرد؛ برایش آرزوی موفقیت و سربلندی دارم و امیدوارم همیشه در کنار ورزش باشد و با ما و باشگاه نیز همراه بماند.


 


در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392توسط
(_USERINFO mahar | _SENDAMSG) (_IP_ADDRESS : )

حرف شنوی از بزرگترها
ارسال کننده :  حمیدرضا حمیدی

 

فکر میکنم حدودا" سالهای 63 و یا 64 بود که بعنوان مربی تیم فوتبال نوجوانان، بچه های خودمان را در زمین باشگاه محل فعلی مدرسه علوم دینی تمرین می دادم. تعداد بسیاری از بچه ها جمع بودند و ما مشغول تمرین دادن آنها شامل دویدن ، نرمش های مختلف و.... بودیم . اتفاقا" یکی از بچه ها لباس نو و خیلی جالبی که مربوط به یکی از تیم خارجی مطرح آن زمان بود پوشیده بود و به من هم نشان می داد آقای مربی این لباس را از دبی برایم سوغاتی آورده اند و ... بالاخره بقول امروزیها با این لباس پز می داد.
خلاصه تمرین ما به مرحله ای رسید که از بچه ها خواستم روی زمین بنشینند و حرکاتی مثل پا زدن دوچرخه و حرکاتی این چنینی انجام دهند . بچه ها همه نشستند ناگهان متوجه شدم بازیکن مذکور از کنار زمین تکه ای کارتن پیدا کرده و می خواهد روی آن بنشیند و این حرکات را انجام دهد. وقتی از او جویای این کارش شدم در پاسخ گفت ، آخه من لباسم نو است و روی این خاکها کثیف و خراب میشود. برای اولین بار در زمین ورزش بود که با بازیکنی شدیدا" برخورد کردم و صریحا"به او گفتم اگر می خواهی تمرین کنی مثل بقیه بچه ها ، در غیر این صورت برو به دفتر باشگاه و به آقای زمانی بگو فلانی(حمیدی) مرا از زمین تمرین اخراج کرده. بازیکن مذکور از تمرین رفت . اما بعضی بچه ها که حیران مانده بودند به آنها گفتم در زمین تمرین لباس ورزشی نو و کهنه خاک یا ... غیره مطرح نیست وقتی مربی چیزی گفت باید گوش کرد و گرنه بازیکن اگر اینطور بار بیاید که ... .
البته بازیکن مذکور امروزه یکی از طرفداران با وفای باشگاه است اما دوران ورزشی کوتاهی داشته.واقعا" یادش بخیر آن موقعها که حرف ، حرف مربی بود! اما امروزه چی؟ بازیکن سالاری! با عرض معذرت از محضر کلیه مربیان عزیز و زحمت کش. اما با این جملات حرفم را به پایان برسانم که در هر کاری علی الخصوص ورزش چنانچه از بزرگتر خواه بازیکن و یا مربی و یا سرپرست بایدحرف شنویی داشت که اگر غیر از این باشد رسیدن به مقصد(پیروزی) مشکل و یاحتی غیر قابل دسترس میشود


 

  


در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392توسط
(_USERINFO mahar | _SENDAMSG) (_IP_ADDRESS : )

ارسال کننده :  حمیدرضا حمیدی

 

حدودا" سالهای 63 و 64 که برادر عزیزمان آقای مصطفی ناظری مربیگری تیم فوتبال بزرگسالان را بعهده داشتند، برای جلب نظر طرفداران تیم و حتی کسانیکه کمی از مقوله ورزش دور بودند سعی می کردند به نوعی پای آنها را به میدان ورزش باز کرده و علاقه مندی را به جمع علاقه مندان باشگاه اضافه نمایند. یکی از این موارد که من شاهد آن بودم دعوت از همکاران اداری جهت تماشای بازی تیم فوتبال پاس با سایر تیم ها در استادیوم بود. مثلا" بودند فرد یا افرادی که به ندرت از یک بازی فوتبال دیدن نمایند، تنها با تشویقهای آقای ناظری بود که به استادیوم می آمدند. البته این آمدنها نیز گاها" برای باشگاه(تیم فوتبال) در آن مقطع زمانی پربار بود. بطوریکه در یکی از این بازیها به همکاری در اداره ( آن موقع اینجانب در اداره دارایی بندرلنگه مشغول کار بودم ) گفتند امروز ما با فلان تیم بازی داریم تو هم بیا و این بازی را تماشا کن ، اگه بچه های ما بردند برای بچه های ما لباس یا شورت و جوراب ورزشی بخر. آن دوست همکار قبول کرد و در باب شوخی گفت چون میدانم تیم شما برنده نمی شود می آیم! از قضا در آن دیدار تیم پاس که با یکی از تیم های قدر لنگه بازی داشت برنده شد و فردای آن آقای ناظری روز در اداره به همکارمان گفت : الوعده ، وفا و این همکار خواسته مربیمان را اجابت کرده و به قولی که داده بود وفا کرد.
خلاصه می بینیم در آن زمانها دلسوزان باشگاه به طریقی سعی در حفظ تیم و سر پا نگه داشتن آن میکردند. و حال وظیفه ماهاست در شرایط امروزی نیز دست از حمایت تیم و باشگاهمان برنداریم .
در پایان این اختیار را برای برادر بزرگوارم آقای مصطفی ناظری قائلم در رد یا تائید این حرفها نظرات خود را برای خوانندگان گرامی بیان نمایند


 

  


در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392توسط
(_USERINFO mahar | _SENDAMSG) (_IP_ADDRESS : )

خلاص شدن از تنبیه پدر
ارسال کننده :  حمید رضا حمیدی


 

این خاطره به زمانی برمیگردد که بشتر از  11 سال نداشتم. مثل اینکه ازآن موقعها سرنوشت طوری رقم خورده بود تا این اتفاقات در خاطرم بماند تا برای دوستان عزیز بخصوص خوانندگان سایت موسسه بازگوکنم. بیش از این کاری از دستمان برنمی آید همین اندازه که بتوانیم صفحات راسیاه کنیم دلخوشیم.
درست بعد از آن فینال مسابقات محلات لنگه درسال 56 بود(خاطره شماره 1 ) بین دو تیم بلوکی و رودباری.ساعت حدودا" 9 شب میشد بهمراه دوستان از استادیوم بر می گشتم. اونوقتها موبایل نبود اگه بچه کمی از حد معمول دیرتر به منزل می آمدند باعث نگرانی والدین میشد.بابای خدا بیامرز ما می بینه پسرش دیر کرده تو زمستون سرد اون موقعها با لباس مخصوص زمستونی طرفای خودمون (مفلر) از خونه میزنه بیرون که بیاد استادیوم یقه ما روبگیره ، توی راه یکی از بچه های محله (----) اونو می بینه ، بابام از اون میپرسه از استادیوم میای به خیال اینکه آیا منو اونجا دیده و یا سراغی از من گرفته باشه اما بنده خدا فوری جواب میده بله از استادیوم میام و بلوکی برنده شد یا به زبان خودمون بلوکی اوشبو. خوشبختانه من توی اون لحظات از مسیر دیگر به منزل آمدم. همینکه رسیدم خانواده به من گفتند بابات رو ندیدی؟ اومده دنبالت و خیلی عصبانیه برو یه فکری بحال خودت بکن. من هم خودم را در اطاقی که معروف به صندوق خانه بود قایم کردم.
چند لحظه بعد بابا وارد شد برعکس اون چیزی که من انتظارداشتم! ناگهان بابا صدام زد بیا بیرون فلانی جونت را خرید. بلاخره بیرون آمدم و بابام شرح ماجرا را برایم تعریف کرد . گفت توی مسیر راه فلانی را دیدم وهی داشت میگفت بلوکی اوش بو ، بلوکی اوش بو(بلوکی برنده شد) خلاصه بدین صورت ماجرا ختم به خیر شد...

 


در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392توسط
(_USERINFO mahar | _SENDAMSG) (_IP_ADDRESS : )

ارسال کننده :  حمیدرضا حمیدی (انتقاد)

 

وقتی به صفحه خاطرات مراجعه می کنم ، و مشاهده میکنم خاطره ای آنطور که باید و شاید از طرف ورزشکاران دیروز و امروز باشگاه ، علاقمندان و هوادران باشگاه و حتی کلیه عزیزانیکه در این سایت عضو میباشند و بمناسبتهای مختلف نسبت به درج پیامهاها ، نظرات ، پیشنهادها و انتقادات اقدام می کنند، اما از نوشتن خاطره ولو اندک و شایدحتی به نظر خودشان معمولی دریغ می نمایند بسیار افسوس می خورم.
شاید بارها شده با خودم کلنجار رفته مگر می شود فردی در دنیای ورزش خودش از طفولیت تا به امروز خاطره ای نداشته باشد؟ و بار دیگر این فکر به ذهنم خطور میکند شاید پیشنهاد درج صفحه خاطرات پیشنهاد معقولی نبوده بهمین لحاظ آنطور که باید و شاید استقبالی نشده. ولی هر چه باشد حال که مدیر محترم سایت این زحمات را متحمل شده و راه مناسبی برای ما در خصوص درج خاطراتمان هموار نموده حیف است از نوشتن حرفها و خاطراتمان دریغ نمائیم. این سایت متعلق به همه ما و شما دوستداران این باشگاه قدیمی است . و رمز ماندگاری این باشگاه نیز همانا ، همراهی همگان از هوادار، مربی، سرپرست ،قدیمی ، جدید، بزرگ و کوچک است پس برای آینده موسسه ی ورزشیمان از هیچ کوششی دریغ ننمائیم . گرچه صحبت به درازا کشیده شد و شاید بویی از خاطره نداشت ولی همین بس که صفحه خاطرات سایت را از حالت ایستایی به در آورده ، ان شاالله خاطره بعدی از سوی شما علاقمندان ورزش بخصوص پاسی های دیروز و امروز باشد
 

در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392توسط
(_USERINFO mahar | _SENDAMSG) (_IP_ADDRESS : )

ارسال کننده :  حمیدرضا حمیدی

 

باز هم تکرار می کنم، بسیاری از دوستان هستند که خاطراتی تلخ و شیرین از دوران ورزشی خود دارند، کمی بازگشت به گذشته و بروی کاغذ آوردن و بیان آن مطالب خودبخود ما را بروز کرده و حیف است آنچه در گذشته ورزشی همه ما اتفاق افتاده این نسل کنونی باشگاه از آن بی خبر باشند.
در سنین نونهالی بودم و با تیم استقلال کنونی (تاج سابق) بازی می کردم ، حاج حسن دریازاده که از زحمت کشان عرصه ورزش این شهر بخصوص فوتبال بودند و همچنین سرپرستی باشگاه استقلال را در آن زمان بعهده داشتند(خداوند ان شالله ایشان را سلامت نگه بدارد) بواسطه رفت و آمد خانوادگی و سکونت در منزل بستگان اینجانب و علاقه ای که من در خصوص فوتبال نشان می دادم ، همیشه بدنبال کشف استعدادهای ورزشی در میان نوجوانان بودند. بهمین سبب دوست عزیز و قدیمی من عارف قاسمی تازه از مغویه به لنگه آمده بودند، و چون وی نیز علاقه فراونی به فوتبال داشت و ما بیشتر وقت ها با هم بودیم، مورد توجه ایشان
(حاج آقا دریازاده) قرار گرفت، و به من گفتند عارف را به تیم خودمان بیاور. در یکی از این روزهای ورزشی بود که مسابقه نیز در جریان بود، من باتفاق عارف و حاجی در کنار زمین و یا بعبارت دیگر در پیست دو ومیدانی آن زمان بندرلنگه که شاید بچه های امروزی فقط شنیده ای از آن داشته باشند، مشغول قدم زدن و گپ و گفتگو بودیم تا بهر طریق ممکن عارف را به تیم تاج آن زمان بیاوریم. حدود 90 دقیقه بازی فوتبال ما با هم صحبت کردیم و از محاسن تیم و بازی در آن تیم صحبت ها ردوبدل شد، تقریبا" خاطر جمع بودیم که فردا عارف اسم خود را در باشگاه استقلال(تاج) می نویسد، و رسید فردای آن روز و ما منتظر عارف خان قاسمی بودیم تا بازیکنی به جمع نونهالان ما اضافه شود،به ناگاه ورق برگشت و عارف تیم پاس را به استقلال ترجیح داد. وقتی مسئله را از او جویا شدم گفت: باهمه دوستی که با تو دارم و شاید احدی از بچه های پاس را حداقل در آن زمان نمی شناسم ، ولی قلب من به سوی پاس رفته و گرچه میدانم امکانات استقلال(تاج) آن موقع به مراتب بیشتر از پاس هست ولی حس عجیبی مرا بسوی پاس می کشاند. زمانیکه مسئله به حاج آقای دریازاده گفتم ایشان با چهره گشاده و خنده ای که همیشه بر لب داشتند این مسئله را پذیرفتند. فقط من مانده بودم با این دوست خودم که حدود 90 دقیقه فوتبال با او صحبت میکردم به ناگاه تمایل خود را به تیم همیشگیمان پاس نشان دادند چه کنم.! وبعد از آن همیشه سایر دوستان به من و عارف می گفتند 90 دقیقه هم فایده نداشت و نتوانست تورا از آمدن به تیم پاس باز دارد. جا دارد ضمن احترام قلبی خودم به حاج حسن دریازاده پیشکسوت و از زحمت کشان ورزشی این شهر چنانچه در خصوص بیان این مطلب نظر و ایراد و یا انتقادی دارند با جان و دل پذیرا می باشم


در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392 (_IP_ADDRESS : )

چگونه تاسیسات باشگاه به شکل امروزی درآمد(قسمت اول)

ارسال کننده :  عبدالرئوف نظامی


حدود سال 62 بود که با پیگیریها و رایزنیهای مسئولین وقت باشگاه ، سازمان زمین شهری مکان فعلی باشگاه را جهت فعالیت در اختیارمان قرار داد . در این زمین یک چهار دیواری که متعلق به آقای صالح بلبلی بود قرار داشت و سازمان زمین شهری گفت چون این چهار دیواری بدون مجوز ساخته شده و در محدوده زمینهای این سازمان میباشد شما آنرا خراب کنید . اما مسئولین وقت باشگاه از روی انصاف تصمیم گرفتند هزینه ای که آقای بلبلی کرده را به ایشان بدهند . و طبق گفته ایشان مبلغ 25000 تومان که در آن زمان مبلغ قابل ملاحظه ای بود توسط مسئولین تهیه و به ایشان پرداخت شد .سپس یک روز جمعه تعیین شد و چند نفر (تاجایی که حضور ذهن دارم آقایان یعقوب زمانی،یعقوب نوری ،احمد نوری ،احمد نجاتی، مجید افراش،عبدالجلیل جهانگیری،فرید صیادی وعلی صیادی ... ) جمع شدیم و چند سرویس سنگ که در قسمت شمالی این چهاردیداری بود جابه جا کردیم و این قسمت را برای ساخت و ساز آماده کردیم . جمعه بعد و جمعه های بعد با آوردن یک بنا (همه بازیکنان فوتبال و بسکتبال به عنوان کارگر کار می کردند) کار ساختمان سازی انجام می شد . که همان ساختمان قدیمی باشگاه می باشد . کم کم سقف ساختمان به همت همین دوستان گرفته شد واقعا لذت داشت صمیمیت و همت بچه ها . چنان بچه ها خود را موظف به همکاری می دانستند که اگر یک روز کسی نمی توانست بیاید دستمزد یک روز یک کارگر را پرداخت می کرد . شاید بپرسید مصالح به چه صورت تهیه می شد؟ بیشتر از شهریه بچه ها که بزرگسال ماهانه 30 تومان ، جوانان 20 تومان ،نوجوانان 10 تومان بود
ادامه دارد


در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392 (_IP_ADDRESS : )

چگونه تاسیسات باشگاه به شکل امروزی درآمد(قسمت دوم)

ارسال کننده :  عبدالرئوف نظامی


پس از مسقف کردن اتاقها یک جمعه دیگر به همان ترتیب قبل بچه ها جمع شدند تا محوطه جلو اتاقها را بتون سیمان بریزیم . اما این دفعه نماد گذشت و ایثار و دلسوز همیشگی باشگاه در همه صحنه ها یعنی برادر عزیزمان عبدالمجید افراش بنا بود . خلاصه چندی بعد هم با ایرانیت این قسمت را نیز مسقف کردیم . لازم به ذکر است که در همین روزها دکلهای زمین فوتبال را هم از زمین قبلی باشگاه (مدرسه دینی فعلی) به زمین شماره 1 فعلی منتقل و آنها را نصب کردیم . کارها با سرعت لازم انجام میشد و این از عشق و همت بچه ها نشأ ت می گرفت. دیگر احساس می کردیم که مکانی امن برای فعالیت داریم . حدود یک سال گذ شت . بچه های بسکتبال که برای انجام تمرینات به باشگاه قبلی واقع در بانک کشاورزی قدیم می رفتند درخواست ساخت زمین بسکتبال کردند . با توجه به اینکه این زمین کوچک و غیر استاندارد بود خواسته این عزیزان منطقی بود . این بار هم با خرید مصالح و آوردن یک بنا، همه بچه ها بخصوص بسکتبالیستها بتون ریزی را شروع کردند و ساخت زمین با همت اعضاء و هواداران طی چند روز انجام شد.
این زمین سالها مورد استفاده بود تا در سال 1388 که بتونهای آن تا حدودی خراب شده بود، به همت آقای یعقوب گچی زاده مرمت و با موزائیک فرش شد.
ادامه دارد


 


در مورخه : سه شنبه، 3 دي ماه، 1392 (_IP_ADDRESS : )

خراب شدن قفل درب باشگاه

ارسال کننده :  احمد - ب


درود ؛ یادداشت دوستمان آقای حمیدی ، مرا بر آن واداشت که یادداشت کوتاهی ، بر این صفحه بنگارم که هم خاطره‌ای است و هم درسی‌ آموزنده برای نسلی که هم خود را بشناسد و هم از دست اندرکاران دلسوز و دور اندیش سپاس گذار باشد که بدون هیچ چشمداشتی ، انرژی، هزینهٔ خانوادگی، وقت و در بالای همهٔ اینها عمر گرانمایه خویش را با این هدف هدیه می‌کند تا زندگی‌ با نشاط و سر زنده‌ای پیوسته گردد، و سستی، کژی و آلودگیهای اخلاقی‌ از میان ما رخت ببندد.
     آن روز‌ها هم همانند امروز ، هم رقابت بود و هم رفاقت. و نیز همانند امروز، همهٔ هزینه‌های باشگاهمان را اندکی‌ از حق عضویت، و بیش از آن، بزرگوارانی از جیب مالی‌ خانواده، با ایمانی راستین به مسئولین هدیه میکردند.و نیز همانند امروز، هر بازیکن، آرزومند بود و انتظار داشت که از بازیکنان ترکیب اصلی‌ در میدان باشد. و اگر در آن ترکیب اصلی‌ نمی‌‌بود، احساس میکرد که حق او را خورده اند ! ! عصر‌ها ، از ساعت حدود ۱۶.۰۰ نفری مسول بود که درب باشگاه را که آن زمان در ساختمان" هودی" و یا بانک کشاورزی سابق ( لب دروا)بود ، برای دوستان باز کند. او تلاش کرده بود و درب باز نمی‌شد.کلید در قفل نمی‌‌چرخید ! تا ۲ ساعت ،اعضا که جمع شده بودند، پس از شکاندن قفل، به داخل راه یافتند. پس از پرس و جوی، مشخص شد که یکی از دوستان که عضو بود و بسیار برای باشگاه جانفشانی هم میکرد، به خاطر " آن دیدگاه نوجوانی " و لجاجت با یکی‌ از مسئولین دلسوز، چسب قطره‌ای را در قفل ریخته بود. در فرصتی مناسب، بدون آنکه کسی‌ بداند، با او، گفتگو کردم و اشاره کردم که همین پول برای قفل نو، تو نیز پرداختی، زیرا همهٔ هزینه‌های این باشگاه را فقط این دلسوزان که خودت نیز هستی‌، می‌‌پردازند ! !از آن روز،و تا به امروز، هنوز که هنوز است ، او و همهٔ خانواده‌اش از پیشگامان تلاش برای باشگاه، هستند.من بیشتر آموختم که در بروز نارسایی ها، با خونسردی و خویشتن داری، به درد دل‌ دوستان بایست بیشتر گوش فرا داد و او هم آموخت که برای از بین بردن نا روشنی ها، به جای خرابکاری و ویرانگری، به ابراز دیدگاه و نیز نشان دادن راه، پرداخت


در مورخه : شنبه، 28 دي ماه، 1392 (_IP_ADDRESS : )

به یاد دوستم " قاسم شبان آزاد "

وقتی‌ خبر رسید که 

                 " قاسم " به خواب رفت،

                                            در جا دلم تپید ! !

لبخند مهر به لب

         لیکن درون او

                     آتشفشان درد  و  رنج

                               زان رفتگان،  که نگاهش به تن‌ کشید !

اینک،

  خود این مسافر بی‌ توشه، سوی خاک ! ! !


           یادش جاودان   ،     نامش بیادمان

       پرستویی، دی‌ ماه ۱۳۹۲

         

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

_NOANONCOMMENTS



حقوق تمامي مطالب متعلق به سايت سبزپوشان پاس بندرلنگه مي باشد